عاشق ِ سنت شکن

بسمه تعالی

 

  

 

بگو به حرف ِدلم- بی تو- بال و پر بدهم؟

و یا به رشته در آرم به نامه بر بدهم؟

خودم بیاورم آنرا، ببینمت از دور

و یا به شب که میاید دم سفر بدهم؟

اگر توخوابی آن را به گل بدل سازم

به بادهای امین دم سحر بدهم

بیاورند برایت، نوازشت بکنند

دلم اگر بگذارد ... اگر اگر بدهم

نمی شوم راضی نه نه بهتر است انگار

خودم بیایم تکیه به قاب در بدهم

خیال ِ خواب ِ تو را کم کمک بیاشوبم

به روزهای سکون جهان شرر بدهم

برات چای بریزم –به تلخی شب هام-

خوشت نیامد اگر همزن و شکر بدهم

به عشق به این داستان کهنه ی تلخ

به شور و شوق و جنون جلوه ی دگر بدهم

چه می توانم و دارم؟ -خودت بگو جانا-

به جای بوسه ی شیرین و داغ و تر بدهم

به جای چنگ مرا در بغل بگیر و بزن

که «دوستت دارم» را دوباره سر بدهم

 

در غزل جوان امروز که گاه جنبه ی گزارشگری و روایی برخی از اشعار از تصویر پردازی های شاعرانه پیشی می گیرد، برگزیدن مطلعی که مخاطب کم حوصله ی امروز را کنجکاو نموده و او را وادار به همراهی با شاعر کند، از اهمیت ویژه ای برخوردار است. در این غزل، مطلع به خوبی از عهده ی این مهم برآمده است؛ چرا که پیش از آنکه بیان استفهامی مصرع اول این وظیفه را انجام دهد، به محض شروع، واژه ی     « بگو » همچون پژواک صدایی در گوش و ذهن طنین انداز می شود و مخاطب را کنجکاو می کند. این کنجکاوی با سخن به میان آوردن از «حرف دلم» مضاعف می گردد. وقتی که « بی تو » و « بال و پر بدهم» در مقابل یکدیگر قرار می گیرند، رنگ و بوی انکار نیز به این بیان استفهامی افزوده می شود؛ چرا که « بال و پر » داشتن عاشق منوط به حضور معشوق است.

پس شاعر –در مصرع بعد- تصمیم می گیرد که حرف ِ دلش را به « رشته » در آورد. در این مصرع، واژه ی « رشته » علاوه بر آنکه به جای ترکیب « رشته ی تحریر» نشسته است، به نوعی مفهوم « زنجیر» را نیز متضمن می شود. گویا شاعر با به رشته در آوردن حرف ِ دلش، حرف هایش را به زنجیر می کشد؛ نه تنها حرف هایش را بلکه خودش را، چرا که بازگو کردن حرف دل، همانند آب رفته است و نتیجه ی آن رسوایی شاعر. در چنین شرایطی شاعر ناگزیر به رساندن حرف دلش به معشوق است تا بلکه از این زنجیر رها شود.

در ابیات بعد (ابیات دوم تا پنجم) شاعر کشمکش ذهنی خود را برای رساندن این پیام بازگو می کند. به نظر می رسد شاعر از بیان این ماجرا هدفی را دنبال می کند و گرچه این چهار بیت تغییری در جریان شعر ایجاد نمی کند و در پایان بیت پنجم: « خودم بیایم تکیه به قاب در بدهم »، به نتیجه ای جز مصرع اول بیت دوم: « خودم بیاورم آنرا، ببینمت از دور» نمی رسد، لیکن با این «اگراگر» ها تردیدها، خیال بافی ها و نقشه چینی های عاشق را به خوبی به تصویر کشیده است. این خیال بافی، پریشان خاطری عاشق را به خوبی به تصویر می کشد اما عجیب آنست که این خیال بافی به عاشق جسارت هم می دهد!

هر چند شاعر در آغاز این خیال بافی برای رساندن حرف دلش به معشوق به نوعی سنت گرایی می کند و راه های پیام رسانی به سبک کلاسیک را از ذهن می گذراند و به این راضی است که « خودم بیاورم آنرا، ببینمت از دور»، اما در پایان بیت پنجم به این نتیجه می رسد که: «  نمی شوم راضی نه نه بهتر است انگار/ خودم بیایم تکیه به قاب در بدهم»! به نظر می رسد این نتیجه گیری سنت شکنی جسورانه ایست. در غزلیات عاشقانه و عارفانه ما معشوق صدرنشین و والامقام است تا آنجا که جایگاه عاشق بر خاک ِ کوی در ِخانه ی معشوق است و حتی دست یافتن به این همین جایگاه هم به آسانی برای عاشق میسر نمی شود. آنچنان که حافظ می گوید: «آنچنان در هوای خاک درش/ می رود آب دیده ام که مپرس». اما می بینیم که در این غزل « تکیه به قاب در بدهم» برای عاشق دوراز ذهن نیست! کمااینکه واژه ی قاب خواهی نخواهی قاب عکس را هم تداعی می کند که یادآور «دو چشم» است؛ یعنی گویا شاعر تلویحا می گوید « می آیم و مثل قاب عکس زل می زنم در چشمانت!».

به علاوه در این ابیات راهکارهایی که شاعر برای انتقال پیام خود از خیال می گذراند، راهکارهای قابل توجهی است.

در مصرع دوم بیت دوم: « و یا به شب که میاید دم سفر بدهم»، به نظر می رسد شاعر تصمیم دارد میانبری بزند و و قدری به تصویرپردازی شاعرانه بپردازد. این میانبر از طریق شخصیت بخشی به «شب» صورت گرفته است. البته تصویرپردازی این بیت و شخصیت بخشی به «شب» تعبیر زیبا و شاعرانه ایست اما شاعر در بیت بعد این احتمال را می دهد که معشوق «خواب» باشد، که اگر چنین باشد به لحاظ منطقی نقش «شب» به نوعی بلاتکلیف می ماند! چرا که اگر احتمال این برود که معشوق «خواب» است پس معشوق از ماجرای «عشق» بی خبر است، و اگر «بی خبر» باشد «شب» به چه کار آید؟

در ادامه ی بیت سوم شاعر باز تصمیم می گیرد که نامه را به « گل » بدل سازد تا «بوی» آن را «بادهای امین دم سحر» - که یادآور ترکیب آشنای « نسیم سحری» است- برای معشوق که گویا هنوز از ماجرای عشق بی خبر است، ببرند. ولی در بیت بعد شاعر به دست نشانده های خودش یعنی «شب» و «بادهای امین دم سحر» حسادت می کند.

گویا شاعر می خواهد بگوید که من همه ی این شیوه های کلاسیک پیام رسانی را از برم، شاید همانطور که گفتیم در آغاز می خواهد به شیوه ی سنتی وارد بازی عشق شود اما در نهایت به این نتیجه می رسد که ماجرای عشق را رودررو بیان کند؛ چرا که حوصله ی پیک و پیغام را ندارد!

و جالب اینکه بعد از آنهمه خیال بافی، به یکباره تصمیم می گیرد که نه تنها معشوق را از ماجرای عشق باخبر کند بلکه از شرار عشق خود شوری در زمین و زمان به پا کند.

در بیت هفتم شاعر صفت « تلخی » را به « چای » نسبت می دهد؛ در صورتیکه در فرهنگ ما « چای» بیشتر از آنکه «تلخ» باشد، « گرم » است و گرمی بخش! اتفاقا در مصرع بعد شاعر نشان می دهد که از ریختن چای همین هدف را هم دنبال می کند. پس چرا بر « به تلخی شب هام » تاکید می کند؟ شاید فقط برای آنکه معشوق را با خود همراه کند، همانطور که در مصرع بعد نشان می دهد که هدفش فقط جلب رضایت و خشنودی معشوق است.

در بیت بعد همین صفت «تلخ» را به «عشق» نسبت می دهد. در حالیکه در ضمیر ناخودآگاه هر انسانی،     « عشق» -هرچقدر هم که تراژیک باشد- شریف و باشکوه است. اما گویا شاعر در اینجا هم قصد سرکشی دارد؛ می خواهد پایان غم انگیز را از تئوری کلاسیک قصه های عاشقانه پاک کند و به جای آن تنها چیزی که عاشق دارد را جایگزین کند: « چه می توانم و دارم؟ -خودت بگوجانا- / به جای بوسه ی شیرین و داغ و تر بدهم».

در بیت آخر شاعر بازهم براین خوشبینی و نگاه مثبت خود به زندگی تاکید می کند. کاربرد واژه ی «چنگ» بازهم داستان های کهن را تداعی می کند اما شاعر مصمم است که حضور « چنگ » را از داستان های عاشقانه پاک کند، و به داستان عشق سرانجامی ببخشد که جز« زبان » واسطه ای برای بیان عشق لازم نباشد.

لینک مطلب در روزنامه جام جم

/ 1 نظر / 23 بازدید